تبلیغات
دنیای طنز و خنده !! عکس طنز سرگرمی

 


بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 20 مهر 1390
گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.



ادامه مطلب
طبقه بندی: مطلب طنز، 
برچسب ها: داستان طنز، حسنک کجایی، مطلب طنز،
ارسال توسط میعادگاه
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 20 مهر 1390
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.
روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»



طبقه بندی: داستان طنز،  مطلب طنز، 
برچسب ها: داستان طنز، داستان جالب، داستان کوتاه،
ارسال توسط میعادگاه
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 12 اردیبهشت 1390
روزی دخترک از مادرش پرسید: 'مامان  نژاد انسان ها از کجا اومد؟مادر جواب داد: خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژادانسان ها به وجود اومد.
دو روز بعد دختر همین سوال رو از پدرش پرسید.
پدرش پاسخ داد: 'خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد..'

ادامه مطلب
طبقه بندی: مطلب طنز، 
برچسب ها: داستان طنز، ماجرای طنز،
ارسال توسط میعادگاه
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 12 اردیبهشت 1390
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. 


ادامه مطلب
طبقه بندی: مطلب طنز، 
برچسب ها: داستان طنز، ماجرای طنز،
ارسال توسط میعادگاه
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 18 مهر 1389
عیب کوچولوی عروس
جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است




ادامه مطلب
طبقه بندی: حکایت طنز، 
ارسال توسط ناهید
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 10 شهریور 1389
یه روز به یه مرد یه اسب می دن که برای اولین بار اسب سواری کنه اون هم بدون زین خلاصه مرد سوار اسب میشه و اسب همینطور که یورتمه می ره مرد به طرف عقب سر می خوره تا اینکه پس از مدتی به انتهای اسب (دم اسب) می رسه.



ادامه مطلب
طبقه بندی: مطلب طنز، 
برچسب ها: مطلب طنز، طنز و سرگرمی،
ارسال توسط میعادگاه
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 13 تیر 1389
 توهم
این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:
دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!


ادامه مطلب
طبقه بندی: حکایت طنز، 
ارسال توسط ناهید
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 30 دی 1388

اسب

یه روز یه آقایی نشسته بود و روزنامه می‌خوند كه زنش یهو ماهی تابه رو می‌كوبه سرش.
مرده میگه: برا چی این كارو كردی؟
زنش جواب میده: به خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت یه تیكه كاغذ پیدا كردم كه توش اسم "جنى" نوشته شده بود ...



ادامه مطلب
طبقه بندی: حکایت طنز، 
ارسال توسط ناهید
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 13 مهر 1388

وکیل زرنگ

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تاکنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل، ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید اکنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟



ادامه مطلب
طبقه بندی: حکایت طنز، 
ارسال توسط ناهید
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 5 مهر 1388

طنز کله‌پاچه
روزی مردی پسر کوچکش را به بازار فرستاد تا کله‌ی پخته‌ی گوسفند بخرد و به خانه بیاورد. کودک کله را خرید اما بوی خوش آن برای کودک گرسنه قابل تحمل نبود، پس به گوشه‌ای رفت و گوشت و مغز و چشم و زبان آن را خورد و بعد استخوان‌های آن را در نان پیچید و با خود به خانه آورد. وقتی پدر نان را گشود و با استخوان‌های سر گوسفند رو به رو شد به پسر گفت:

 



ادامه مطلب
طبقه بندی: حکایت طنز، 
ارسال توسط ناهید
(تعداد کل صفحات:23)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

ویژه ها
آرشیو مطالب
نظر سنجی
بیشتر چه چیز طنزی دوست دارید ؟




پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin